تبليغاتX
در ميان خنده هاي تلخ من

 

                                 گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

                                 بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

                                 گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

                                 گفتي كه نه ! بايد بروم حوصله اي نيست

                                 پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف

                                 تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست

                                 گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آنوقت

                                 جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

                                 رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت

                                 بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

+ نوشته شده توسط یه بی کار در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 19:55 |

سهم بي قراري هايم را

مي سپارم به روياها

و لمس حضورت را

با چشم هاي بسته به اثبات خواهم رسانيد!..

حرم نفس ها يت را

با لمس طنينش تصور خواهم کرد

و گرماي وجودت را

با التهاب ِ خون ِ جاري در رگ هايم جبران خواهم نمود!

 به ستاره ي چشمک زن جاري در آسمان

خواهم نگريست و

تصور خواهم کرد

چشم هايت هوس فشرده شدن دلم را کرده است و

بي مهابا چشمک مي زند...

 همين که احساس هايمان

پا به پاي هم رد پا به جا مي گذارد

کافيست...

عشق را به جايي خواهم کشانيد

که تصور حضورت

از بودنت دلچسبتر شود!

...

تنها يک چيز باقي مي ماند...

طعم روشن چشم هايت را

در نبود شان

با چه چيز جبران  کنم؟!

چشم مي بندم تا مباد که چشمانت را

از ياد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره مي روم

سوسوي چند چراغ مهربان

و سايه هاي کشدار شبگردان خميده

و خاکستري گسترده بر حاشيه ها

و صداي هيجان انگيز چند سگ

و بانگ آسماني چند خروس!

از شوق به هوا مي پرم چون کودکيم

و خوشحال که هنوز

معماي سبزي رودخانه از دور

برايم حل نشده است...

آري از شوق به هوا مي پرم

و خوب مي دانم

سال هاست که مرده ام...

من ....

 

+ نوشته شده توسط یه بی کار در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 18:39 |

 منم دلتنگم !

آن قدر که با نامت مي گريم !

دل تنگي...

انتظار...

من ...

من غريب تر از هميشه ام عشق من...

تو که خوب مي دانستي که همه تنها آشنايي را به يدک مي کشند و تو آشناي مني...

تو که مي دانستي هر نفسم با نفست بيرون مياد...

تو...

يادت نمي آيدعشق من؟...

يادت هست در آغوشم کشيدي که من همه کس توام ! ...

من براي تو ...

براي تو که همه کس مني...

براي تو که همه ي دنياي ساده و کودکانه ي مني دلتنگم...

من براي چشماني دلتنگم که روزهاست رهايم کرده اند..

من براي دست هايي دلتنگم که روزهاست تنهايم گذاشته اند و رفته اند

من روزهاست که خاموشم...

بگذار فکر کنند اين ها هذيان هاي يک بيمار تب آلود است...

بگذار فکر کنند شعر است !  

استعاره هاي ادبيست و برايم دست بزنند ..

.بگذار تماشا کنند مرا که خاطرات دروني وجودم را مي خورند و دارم تمام مي شوم

براي آن ها بي آن که بدانند من روزهاست تمام شده ام...

به من حق بده نازنينم! تو حق بده...

اين آشفتگي را بر من ببخش وليکن من براي تمام شدن خويش اين طور گريان نيستم...

من برای رفتن توست که می نالم ..........

+ نوشته شده توسط یه بی کار در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 14:22 |

هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد 

 لحظه ی ویرانی ام را حس نکرد

 

 در تمام لحظه هایم هیچ کس

 

وسعت حیرانیم را  حس  نکرد

 

آن که سامان غزل هایم از اوست

 

بی سر و سامانیم را حس نکرد 

دلا خو کن به تنهايی که از تنها بلا خيزد

 

سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهيزد

 

دلم گرفت از بی کسی ، فرياد از اين دلواپسی     

 

رفتی و من تنها شدم ، آواره دنيا شدم

        

جنون از گرد راه رسيد ، مجنون تو ليلا شدم  

 

دل که گرفتار تو شد ، مونس و غمخوار تو شد

 

ببين چشمون تو چه کرد ، يک شبه بيمار تو شد

 

بر چشم پاک تو قسم ، فقط تويی تنها کسم

                           

دلباخته ام در اين قمار ، پرنده ای در قفسم

 

ويرانی ما را ببين ، بيهوده ديوانه شديم

        

ساقی به داد مابرس عاش پيمانت شديم

 

شکنجه گر گشتيد شما،شکنجه شد دلهای ما 

 

ای داد از بی رحمی تو به لب رسيد جان ما

+ نوشته شده توسط یه بی کار در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 16:46 |

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

می روم از رفتن من شاد باش

از عذاب د یدنم آزاد باش

گر چه تو تنهاتر از من میشوی

آرزو دارم تو هم تنها شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

معنی برخورد های سرد را

 

   *******     من پذیرفتم شکست خویش را     *******   

آری آغاز دوست داشتن است


گر چه پایان راه نا پیداست


من به پایان دگر نیندیشم


که همین دوست داشتن زیباست

 

خداحافظ

خداحافظحاف

 

بغض صدا

 

هوای رفتن میکنی وقتی محتاج تو ام

 

گلامو پر پر میکنی وقتی گرفتار تو ام

 

دفتر خاطراتمو با اون چشات پس می زنی

 

بغض صدای خسته مو ببین چه ساده میشکنی

 

بهونه موندن من چه خوبه با تو زندگی

 

قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی

 

بهونه موندن من با رفتنت چی کار کنم

 

بدون خوندن به خدا فقط باید باید دعا کنم 

 

با رفتنت این عاشقی میمیره و تمام آب میشه

 

شمع آروزوهامونم میسوزه نم نم آب میشه

 

برو عزیز تو هم برو دنیای بی وفاییه

 

فقط اینو بدون عزیز اون بالا هم خداییه

دفتری که بسته شد دیگه بازش نکنید

دلی که شکسته شد دیگه نازش نکنید

+ نوشته شده توسط یه بی کار در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 22:56 |

                                  یادت باشه...

گاهي وقت ها مثلا آخر شب ها که مي خواي بخوابي

يه دل تنهايي هست که يکم اون ور تر مي تپه براي تو......

يادت باشه فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني...

يادت باشه من شب ها حتي تو رويا هام با تو حرف ميزنم تويي که يادت و خيالت هم آرامش بخشه...

هيچ ميدوني موقعي که يکم ازم دور ميشي چقدر غصه دار ميشم

اون وقته که چشمم دنبال چشاي قشنگت ميگرده که با هر نگاه کلي انرژي ازشون دريافت ميکنم...

دستام دنبال دست هاي مهربونت ميگرده تا بدونه هستي...

هميشه ميموني...

خودت ميدوني که اين واژه ها نميتونن اون چيزي رو که تو عمق وجودمه ابراز کنن...

وقتي ميخوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت کم ميارن حتي به احترام حضور سبزت در مقابلت سر تعظيم فرود می آورند....

 حالا چي.......

+ نوشته شده توسط یه بی کار در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 21:20 |

سکوت

+ نوشته شده توسط یه بی کار در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 20:50 |
b ...

b..n

دلم گرفته آسمون ، نمي تونم گريه كنم

 

شكنجه مي شم از خودم ، نمي تونم شكفه كنم

 

انگاري كوه غصه ها ، رو سينه من اومده

 

آخ داره باورم ميشه ، خنده به ما نيومده

 

دلم گرفته آسمون ، از خودتم خسته ترم

 

تو روزگار بي كسي ، يه عمر كه در به درم

 

حتي صداي نفسم ميگه كه توي قفسم

 

من واسه آتيش زدن يك كوله بار شب بسم

 

دلم گرفته آسمون ، يكم من و حوصله كن

 

نگو كه از اون روزگار ، يه خرده كمتر گله كن

خداحافظ که من تنهام .....

یادت نره دوست دارم
خیلی دلم تنگه برات

دار و ندارم رو بگیر
مال خودت ، مال چشات

خورشید و بردار و بیا
آفتابی شو به خاطرم

قرارمون یادت نره
دیر نكنی ، منتظرم

Bye BYe

+ نوشته شده توسط یه بی کار در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 23:36 |

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
درنهان خانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد لبخند پيچيد
يادم آمد شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته بر چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ي ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست براورده به مهتاب
شب و صحرا گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آمد تو به من گفتي ازاين عشق حذر كن
لحظه اي چند براين آب نظر كن
آب آيينه ي عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي ازين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون گبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم وگشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آمد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نه گسستم نه رميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از آن عاشق آزرده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم 

 بي تو اما به چه حالي......

+ نوشته شده توسط یه بی کار در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 و ساعت 23:50 |

 

تو اگه صدامو مي شنوي بدون دلم تنگه برات

بگو تو هم هر شب به ياد من باروني ميشه گونه هات

بگو هنوزم دل تو طاقت دوري نداره

بدون هنوز شاخه هاي گل تو رو به ياد من مياره

ديگه حتي قاصدكها واسم پيغامي نداره

هيچكي نيست منو بفهمه سر روي شونم بذاره

چه غريبانه نشستم چش به راهت تك و تنها

چه كنم وقتي كه نيستس منم و دنيا ي غم ها

هنوزم شاخه هاي گل تو رو ياد من مياره

اشك چشمام حلقه بسته چشام تا سحر بيداره...

 

دل من....

+ نوشته شده توسط یه بی کار در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 21:32 |
دل شکستن هنر نيست گر ميتواني دلي به دست آور

 

+ نوشته شده توسط یه بی کار در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 و ساعت 22:22 |

 آه چقدر ثانیه ها نامردند ، چه بلایی به سرم آوردند

نرگس دوست دارم

+ نوشته شده توسط یه بی کار در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 17:3 |

در اين دنيا که نامردان عصا از کور می دزدند 

*** من خوش باور نادان محبت جستجو کردم

+ نوشته شده توسط یه بی کار در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 11:19 |


Powered By
BLOGFA.COM