تبليغاتX
در ميان خنده هاي تلخ من

سهم بي قراري هايم را

مي سپارم به روياها

و لمس حضورت را

با چشم هاي بسته به اثبات خواهم رسانيد!..

حرم نفس ها يت را

با لمس طنينش تصور خواهم کرد

و گرماي وجودت را

با التهاب ِ خون ِ جاري در رگ هايم جبران خواهم نمود!

 به ستاره ي چشمک زن جاري در آسمان

خواهم نگريست و

تصور خواهم کرد

چشم هايت هوس فشرده شدن دلم را کرده است و

بي مهابا چشمک مي زند...

 همين که احساس هايمان

پا به پاي هم رد پا به جا مي گذارد

کافيست...

عشق را به جايي خواهم کشانيد

که تصور حضورت

از بودنت دلچسبتر شود!

...

تنها يک چيز باقي مي ماند...

طعم روشن چشم هايت را

در نبود شان

با چه چيز جبران  کنم؟!

چشم مي بندم تا مباد که چشمانت را

از ياد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره مي روم

سوسوي چند چراغ مهربان

و سايه هاي کشدار شبگردان خميده

و خاکستري گسترده بر حاشيه ها

و صداي هيجان انگيز چند سگ

و بانگ آسماني چند خروس!

از شوق به هوا مي پرم چون کودکيم

و خوشحال که هنوز

معماي سبزي رودخانه از دور

برايم حل نشده است...

آري از شوق به هوا مي پرم

و خوب مي دانم

سال هاست که مرده ام...

من ....

 

+ نوشته شده توسط یه بی کار در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 18:39 |

 منم دلتنگم !

آن قدر که با نامت مي گريم !

دل تنگي...

انتظار...

من ...

من غريب تر از هميشه ام عشق من...

تو که خوب مي دانستي که همه تنها آشنايي را به يدک مي کشند و تو آشناي مني...

تو که مي دانستي هر نفسم با نفست بيرون مياد...

تو...

يادت نمي آيدعشق من؟...

يادت هست در آغوشم کشيدي که من همه کس توام ! ...

من براي تو ...

براي تو که همه کس مني...

براي تو که همه ي دنياي ساده و کودکانه ي مني دلتنگم...

من براي چشماني دلتنگم که روزهاست رهايم کرده اند..

من براي دست هايي دلتنگم که روزهاست تنهايم گذاشته اند و رفته اند

من روزهاست که خاموشم...

بگذار فکر کنند اين ها هذيان هاي يک بيمار تب آلود است...

بگذار فکر کنند شعر است !  

استعاره هاي ادبيست و برايم دست بزنند ..

.بگذار تماشا کنند مرا که خاطرات دروني وجودم را مي خورند و دارم تمام مي شوم

براي آن ها بي آن که بدانند من روزهاست تمام شده ام...

به من حق بده نازنينم! تو حق بده...

اين آشفتگي را بر من ببخش وليکن من براي تمام شدن خويش اين طور گريان نيستم...

من برای رفتن توست که می نالم ..........

+ نوشته شده توسط یه بی کار در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 14:22 |

هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد 

 لحظه ی ویرانی ام را حس نکرد

 

 در تمام لحظه هایم هیچ کس

 

وسعت حیرانیم را  حس  نکرد

 

آن که سامان غزل هایم از اوست

 

بی سر و سامانیم را حس نکرد 

دلا خو کن به تنهايی که از تنها بلا خيزد

 

سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهيزد

 

دلم گرفت از بی کسی ، فرياد از اين دلواپسی     

 

رفتی و من تنها شدم ، آواره دنيا شدم

        

جنون از گرد راه رسيد ، مجنون تو ليلا شدم  

 

دل که گرفتار تو شد ، مونس و غمخوار تو شد

 

ببين چشمون تو چه کرد ، يک شبه بيمار تو شد

 

بر چشم پاک تو قسم ، فقط تويی تنها کسم

                           

دلباخته ام در اين قمار ، پرنده ای در قفسم

 

ويرانی ما را ببين ، بيهوده ديوانه شديم

        

ساقی به داد مابرس عاش پيمانت شديم

 

شکنجه گر گشتيد شما،شکنجه شد دلهای ما 

 

ای داد از بی رحمی تو به لب رسيد جان ما

+ نوشته شده توسط یه بی کار در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 16:46 |


Powered By
BLOGFA.COM