تبليغاتX
در ميان خنده هاي تلخ من - دلم گرفت از بی کسی ، فرياد از اين دلواپسی

هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد 

 لحظه ی ویرانی ام را حس نکرد

 

 در تمام لحظه هایم هیچ کس

 

وسعت حیرانیم را  حس  نکرد

 

آن که سامان غزل هایم از اوست

 

بی سر و سامانیم را حس نکرد 

دلا خو کن به تنهايی که از تنها بلا خيزد

 

سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهيزد

 

دلم گرفت از بی کسی ، فرياد از اين دلواپسی     

 

رفتی و من تنها شدم ، آواره دنيا شدم

        

جنون از گرد راه رسيد ، مجنون تو ليلا شدم  

 

دل که گرفتار تو شد ، مونس و غمخوار تو شد

 

ببين چشمون تو چه کرد ، يک شبه بيمار تو شد

 

بر چشم پاک تو قسم ، فقط تويی تنها کسم

                           

دلباخته ام در اين قمار ، پرنده ای در قفسم

 

ويرانی ما را ببين ، بيهوده ديوانه شديم

        

ساقی به داد مابرس عاش پيمانت شديم

 

شکنجه گر گشتيد شما،شکنجه شد دلهای ما 

 

ای داد از بی رحمی تو به لب رسيد جان ما

+ نوشته شده توسط یه بی کار در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 16:46 |


Powered By
BLOGFA.COM