هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد
لحظه ی ویرانی ام را حس نکرد
در تمام لحظه هایم هیچ کس
وسعت حیرانیم را حس نکرد
آن که سامان غزل هایم از اوست
بی سر و سامانیم را حس نکرد

دلا خو کن به تنهايی که از تنها بلا خيزد
سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهيزد
دلم گرفت از بی کسی ، فرياد از اين دلواپسی
رفتی و من تنها شدم ، آواره دنيا شدم
جنون از گرد راه رسيد ، مجنون تو ليلا شدم
دل که گرفتار تو شد ، مونس و غمخوار تو شد
ببين چشمون تو چه کرد ، يک شبه بيمار تو شد
بر چشم پاک تو قسم ، فقط تويی تنها کسم
دلباخته ام در اين قمار ، پرنده ای در قفسم
ويرانی ما را ببين ، بيهوده ديوانه شديم
ساقی به داد مابرس عاش پيمانت شديم
شکنجه گر گشتيد شما،شکنجه شد دلهای ما
ای داد از بی رحمی تو به لب رسيد جان ما
